تبليغاتX
اّزادی
اّزادی معبود من است...
 

بر سر آنیم که گر زدست بر آید

دست به کاری زنیم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور زخورشید جوی بو که بر آید

بر در ارباب بی مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی بدر آید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر رهروی که در گذر آید

طالح و صالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و چه در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ درین سرا چه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی خبر آید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:3  توسط بهنیا عینی 

 

زین گونه ایم

که در غممان شکیبی نداریم

زین گونه ایم

که گر سر کنیم شکایت هجران

 غریبی نداریم

گمگشته دیار محبت ماییم

عاشق ماییم

که یار به حالمان نظر نکرد

نسل سوم ماییم

نسل سوخته ماییم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:17  توسط بهنیا عینی 

 

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

تا ته کوچه شک

تا صدای پر تنهایی

چیزها دیدم در روی زمین

کودکی دیدم ماه را بو می کرد

من قطاری دیدم

من قطاری دیدم خون می برد و چه سنگین می رفت

من قطاری دیدم که شرف می برد و چه خالی می رفت

من شهری دیدم

رویش هندسی سیمان و آهن و سنگ

سقف بی کفتر صدها اتوبوس

گل فروشی گل هایش را می کرد حراج

در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد

کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بی رنگ پدر تف می کرد

و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی

مرد گاری چی در حسرت مرگ

من مرگ را دیدم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:23  توسط بهنیا عینی